تبليغاتX
دخترک گمشده











دخترک گمشده

کو...؟ یک خنده، یک تبسم زیبا، یک صوت صادقانه، یک آوای بی ریا ...
دیگه دنبالم نگردین ... من پیدا شدنی نیستم ...

منم دیگه نمی نویسم :(

نمی خوام بیشتر از این ناراحتت کنم :(( 

فقط گاهی حس می کنم از دستم ناراحتی ... اما جرئت ندارم ازت بپرسم ...

خدا کنه که اینجوری نباشه :(


به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست ...


خداحافظ

(دخترک گمشده)

:)


+نوشته شده در 90/09/05ساعت23:37توسط دخترک گمشده |
اینبار پا پیش نمی ذارم ... آخه می خوام تو سختی ها کنارت باشم :)

+نوشته شده در 90/09/05ساعت22:12توسط دخترک گمشده |
دلم شکست ای هم نفس ...

گفتم: من تحملشو ندارم ...

گفت: وقتی یکی در رو به روت می بنده می خوای از پنجره بری تو؟


به خودم قول داده بودم که هر چی ازم بخوای تا جایی که بتونم انجامش بدم ... هیچ وقت فکر نمی کردم خواسته ات اینقدر سخت باشه بر آورده کردنش ...


عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علت ها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

...

گرچه تفسیر زبان روشن گر است

لیک عشق بی زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت 

(مولانا)


+نوشته شده در 90/09/05ساعت18:14توسط دخترک گمشده |

دلم و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست

تا تدانند حریفان که تو منظور منی


+نوشته شده در 90/09/04ساعت20:3توسط دخترک گمشده |
تو دنیای منی اما ... به دنیا اعتمادی نیست ...

با هر قدم که بر می داشتم، ترسم دو چندان می شد ... اما طبق معمول خریت بر ترس غلبه می کرد و مرا به پیش می راند ... گوشی در دستم بود اما هنوز تصمیم نگرفته بودم اگر اتفاقی افتاد کدام عدد را نگه دارم ... 6؟ نه ... 2؟ نه ... 3؟ نه ... 4؟ نه ... گوشی را آهسته سر جایش برگرداندم و به این فکر کردم که آن کسی که کمکم خواهد کرد نیازی به تقاضای من ندارد ...

از معدود جاهایی بود که خاطره ای از آن جا نداشتم ... با خود فکر کردم عجب جای خلوتی است ... حتما پر است از عشاق دست در دست هم ... پیش می رفتم ... اما بر خلاف انتظار کمتر عشاقی دیده می شد ... اکثرا به جای گرفتن دست معشوق، قلاده ای را در دست داشتند و با سگ خود قدم می زدند ... خنده ام گرفته بود ... ظاهرا حالا دیگه آدما به سگ ها بیشتر از انسان ها اعتماد دارند ...

هر چه جلوتر می رفتم اطرافم خلوت تر می شد ... سوز سرد باد نفس های لرزانم را با خود به دور دست ها می برد ... صدای پایی پشت سرم می آمد اما حتی جرئت برگشتن نداشتم ... ادامه دادم ... و آنچه از آن می ترسیدم اتفاق افتاد ... بن بست ... تپش قلبم را به وضوح حس می کردم ... بعض گلویم را فرو دادم و بر گشتم ... پیرمردی پشت سرم بود ... نفس راحتی کشیدم ... مسیر رفته را به آرامی باز می گشتم ... و این دفعه با هر قدم شکرت می کردم ... 

بعد ها وقتی این آهنگ را شنیدم حس کردم چقدر با حس آن لحظه ام سازگار بود ...

تو راهو اشتباه رفتی

ولی من گم شدم انگار



+نوشته شده در 90/09/03ساعت18:11توسط دخترک گمشده |